تبليغاتX
※ نگـين سبز ※

※ نگـين سبز ※
شهر جويُم نگـين سبز جنوب استان فارس
راز و نياز با خداوند juyom city شهر جويم نگين سبز

بازديد از اين پست

خدایا ...

چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...چه

دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...چه ساعت

هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم

شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...چه روزهایی که سرم

تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم

برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من

است ...وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو

پناهم دادی...وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و

بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... تو با حضورت به خنده هام هدف

دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ

دادی...وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته

ام جا دادی...وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به

درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش

سنگین تر از از غصه های خودمه...اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد

دیگران بودن رو چشیدم ...وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این

معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه

داشته ها ... و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت

به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...و فهمیدم بیشتر از اون چه که

هستی باید مهربون باشی ...خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به

خاطر همه چیز ممنون..... خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم دادن هایت

ندادن هایت گرفتن هایت....... دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ،

گرفتن هایت را حکمت
اماكن

*********************************************

روز اول :

خدا از بالا داشت به شاهکارهاش نیگا می کرد . با خودش گفت بزا یه معجزه ی دیگه خلق

کنم تا آفریده هام بهم ایمان بیارن .

 

روز دوم :

خدا مشغول شد . با آسمون دو تا چشم پر بارون ساخت . دوتا چشم پرستاره .

با دریا یه قلب ساخت .یه قلب وسیع و بی کرانه .

با آتیش احساسش رو ساخت . دلچسب ، گرم ، خوش رنگ ...

بهترین خاکش رو جمع کرد و بعد با اون همه چیز رو بهم چسبوند ....

و بعد پاکترین قسمت از روحش رو به اون هدیه داد .

 

روز سوم :

خدا بهش نیگا می کرد و لذت می برد : "ایول !!! چی ساختم " . حیفش اومد که این برترین

فرشته ش رو واسه خودش نیگه داره .آروم دم گوشش گفت : "برو رو زمین تا همه بفهمن

هنر من کجاست !!!" .

 

 به نظرت هنر خدا همین بود که یه فرشته ساخت ؟؟؟

 

روز چهارم :

فرشته حیرون و گیج رو زمین داشت قدم میزد . هی بهش تنه میخورد ، اما هیچ کس نمی فهمید

که این یه فرشته س . همه به کار خودشون مشغول بودن .

 

روز پنجم :

ابلیس داشت ول میگشت . نه وسوسه ای براش مونده بود و نه امیدی واسه برگشت . فقط راه

می رفت که یهویی !!! حس کرد دلش تکون خورد . دور خودش چرخید تا ببینه چه خبره .

اما یه دفه ای چشاش سوخت . گفت خدایا این چه جور فرشته ای یه ؟؟!!! چقدر قشنگه ...

ابلیس رفت جلوی فرشته و گفت : "سلام فرشته ، تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟ نکنه کار بدی

کردی که خدا تو رو هم انداخته بیرون؟ نیگا ... تو خیلی قشنگی ... من تو عمرم مث تو ندیدم "

فرشته ترسید ... بهش گفت : "ازم دور شو . من همه چیزو از تو میدونم . به اسم خدا دستور میدم

که بری .." و ابلیس رفت ....

 

به نظرت هنر خدا این بود که با اسمش بدی ها دور می شدن ؟؟؟

 

روز ششم :

ابلیس وامونده شده بود .یه چیزی تو وجودش وول میخورد . همش می گفت :"می خوام می خوام "

تمام راه ها رو رفت ، کلی فکر کرد اما فرشته رو پیدا نکرد که نکرد .

خسته نشست کنار یه جوی آب و خودشو نیگا می کرد . که یهو یه صدایی گفت : " اسمت چیه ؟؟"

گوشای ابلیس سوخت .دور خودش چرخید . دوباره چشاش سوخت ... فرشته اونور جوی واستاده بود.

من شنیدم که دلش واسه ابلیس سوخته بود و اومده بود پیداش کنه . ابلیس خودشو جمع و جور کرد .

 صداش رو صاف کرد و گفت : " برو بچ بهم میگن ابلیس . تو دوس داری بگو زشت !!!!" .

فرشته گفت : "می خوای یه کم راه بریم ؟؟ به شرطی که تو اونور جوی من اینور جوی " دیگه

منتظر جواب نشد . میدونست که ابلیس داره از خوشحالی موهاشو میکنه . و راه افتادن ...

 

به نظرت هنر خدا این بود که فرشته و ابلیس کنار هم راه می رفتن ؟؟؟

 

روز هفتم :

ابلیس بی طاقت شده بود . حتی چند بار می خواست به خدا التماس کنه که یه کاری واسش بکنه .

قدم زدن کنار جوی آب با فرشته دیوونه ش کرده بود . بازم همونجا نشست تا فرشته بیاد .

چقدم امیدوار بود که میاد . دیروز فرشته بهش گفته بود : "چرا بهت بگم زشت ، تو رو هم خدا جوونم آفریده . خدا چیز بد نساخته ، هیچ وقت " .ابلیس فقط نیگاهش کرده بود و حسرت خورده بود.

ابلیس خودشو مث باد کرده بود و لای درختا پیچیده بود . کلی ادا اصول در آورده بود . فرشته هم

از ته دل بارها و بارها خندیده بود .ابلیس عاشق خنده هاش شده بود .هر وقت از ترس سوختن چشاش

زیر چشمی فرشته رو نیگاه میکرد ، اونقدر شعله های بدنش زیاد میشد که ابرای بالا سرش هر چقدر

می باریدن نمی تونستن خاموشش کنن .

حالا دیگه شب شده بود و از فرشته خبری نبود . ابلیس نالون راه می رفت . به کدوم طرف ؟؟

هیچکی نمیدونه . اصلا مهم هم نبود کجا میره . فقط می رفت و می رفت و می رفت .

 

به نظرت هنر خدا این بود که ابلیس رو به سزای کارای بدش رسوند ؟؟؟

 

روز هشتم :

چشای ابلیس باد کرده و قرمز بود . شعله ی آتیشش کم سو شده بود . پاهاش توی آب بود و امروز هم

منتظر فرشته . یهو نور همه جا رو گرفت ...لرزید و لرزید و لرزید . پرت شد . به درو دیوار خورد و از حال رفت . خدا اومده بود پایین ...

 بین زمین و آسمون ، توی همون گیجی و منگی ، خدا در گوش ابلیس گفت : "می بینم که بازم

درمونده ای ؟؟" ابلیس لبخند زد ... چشاش بسته بود .همه چیز ثابت شده بود . هیچ حرکتی نبود . گفت : " بالاخره اومدی؟"

خدا گفت : "تو با خودت چی فکر کردی ؟ حتی آفریده های خوبم اجازه ی دیدن اونو نداشتن ...

اونوخت تو...!" ابلیس یه ثانیه تو ذهنش تمام زندگیش رو مرور کرد و فهمید که خیلی پر رو شده .

درسته که خدا مهربون بود اما ابلیس بدتر از این حرفا بود که یه لحظه ای بخشیده بشه ....ابلیس

دلش بیشتر گرفت و زار زار گریه کرد.

خدا گفت : "می دونی هنر من چیه ؟؟؟" . و ابلیس می دونست....

 

به نظرت هنر خدا این بود که ابلیس به خاطر زیبا ترین آفریده گریه می کرد ؟؟؟

 

روز نهم و تمام روزهای بعد :

ابلیس موهاشو کوتاه کرده بود .آتیشش خوشرنگ شده بود . هر روز می اومد کنار جوی آب و بالا رو نیگاه می کرد .خجالت می کشید کسی ببینه !! واسه همین پشت درختا قایم می شد و شکر خدا رو میگفت. بعد از درخت سیب بالا می رفت و یه دونه سیب سبز و ترش و خوشمزه میکند و مینداخت توی جوی آب و بلند فریاد میزد : "خدا جون برسونش به فرشته جووووونم ." و بعد باز هم شکر خدا رو میگفت .

 

ابلیس می دونست خدا هنرمند تر از اینه که فقط زشتی و زیبایی رو کنار هم بزاره ....

می دونست خدا هنرمند تر از اینه که فقط سیب توی جوی آب رو بدست فرشته برسونه ....

می دونست خدا هنرمند تر از اینه که فقط فرشته رو به اون بده ....

ابلیس می دونست هنر خدا اینه که ........

 

تفکر

به نظرت هنر خدا چی بود ؟؟؟

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

 

تو نیز به من آموختی چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی چگونه فراموشت کنم

دانلود فايل فلش براي شما

|لينك ثابت | نوشته شده توسط مــهــدی مهربون در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 0:37 |