تبليغاتX


※ نگـين سبز ※ juyom

※ نگـين سبز ※ juyom
شهر جويُم نگـين سبز جنوب استان فارس
نیمه شعبان

بازديد از اين پست شدهمیلاد مسعود یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی موعود(عج)بر تمامی مسلمین جهان مبارک باد

عملکردها و فعالیت های غربیها بر ضد مهدویت

منیع: فصلنامه منتظران 08/05/85



 

دير زماني است كه غرب نسبت به مسأله مهدويت با ديده تأمل نگريسته جهت آمادگي غربيان در مواجهه با اين قيام تمهيداتي انديشيده شده است كه با اختصار به ذكر برخي از اقدامات اشاره مي‌گردد لازم به ذكر است كه در اين ميان سعي شده است كه غرب بويژه امريكا به عنوان يگانه منجي بشريت در سطح جهان مطرح گردد .

 

 اقدامات غرب در جهت مخدوش نشان دادن انقلاب جهاني حضرت مهدي (عج)

1- یکی از بزرگترین فعالیت تبلیغاتی که مستقیماً مربوط به اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (ع) توسط دشمنان در این فاصله انجام گرفته، فیلم « نوسترا داموس» است که سه ماه متوالی در شبکه های تلویزیونی آمریکا به نمایش گذاشته شد.

 

در اين فيلم كه امريكا در مقابل اسلام مي‌استد ، حضرت مهدي (عج) با لباس عربي نشان داده مي‌شود كه هر كاري را با فشار يك كليد انجام مي‌دهد و در اثر اقدامات او خونريزي زيادي شده و تعداد زيادي يتيم و بيوه بر جاي مي‌ماند

 

این فیلم سرگذشت زندگی ستاره شناس و پزشکي فرانسوی بنام « میشیل نوسترا داموس  Nostra damus  » است که نزدیک به 500 سال قبل می زیست.

 

وی پیشگوییهای خود را درباره آینده به رشته تحریر درآورده که مهمترین آنها پیشگویی او درباره  ظهور نواده پیامبر (ص) در مکه مکرمه و وحدت بخشیدن به مسلمانان  و به زیر پرچم خود درآوردن آنها و پیروزی بر اروپائیان و ویران کردن شهر و یا شهرهای بزرگ سرزمین جدید ( آمریکا) است.

 

و به نظر می رسد « لوبی» صهیونیست و اطلاعات آمریکا در ساختن این فیلم دست داشته باشند و هدف آنان از تهیه این فیلم بسیج نمودن ملتهای آمریکا و اروپا علیه ایران و مسلمانان است، زیرا آن را خطری می پندارند که غرب و تمدن آن را تهدید می کند، بویژه وقتی آنچه را كه بر پیشگویی « نوسترا داموس»  اضافه نموده اند مورد توجه قرار دهیم؛ و آن اینکه آمریکا بعد از شکست اروپا به دست حضرت مهدی (ع) و نابودی موشکهای غول پیکر و دیگر شهرهای آن ، جهت رویارویی با آن حضرت به بستن یک پیمان همکاری با روسیه اقدام نموده و سرانجام بر وی پیروز می گردند!

 

این کتاب هم از نظر ارزش علمی کتاب و نویسنده جای بحث دارد و هم اینکه به صورت رمزی و ابهام آمیز نوشته شده که قابل تفسیر به صورتهای گوناگون می باشد.

 

مسئله این نیست که غربيها اعتقاد به ظهور مسیح یا مهدی و یا اعتقاد به پیشگوییهای نوسترا داموس دارند... بلکه بر این باورند که خطر خیزش اسلامی و تمدن الهی، تمدن مادی آنها را تهدید نموده و سلطه ی ظالمانه آنها را بر ملتهای جهان از میان برمی دارد. از این رو از هر عنصر اطلاعاتی استفاده می کنند تا زنگهای خطر را درگوش ملتها به صدا درآورند و موافقت و پشتیبانی آنها را جهت اجرای تمام نقشه های استعماری خود در حال و آینده جذب نمایند. بنابراین به حساب باور و عقیده خود ناچارند در مورد امام مهدی (ع) تبلیغات آنچنانی نموده و دست به تهیه فیلم بزنند و از آنجایی که با موج آگاهی بخش اسلام- که نسبت به رهبر موعود افزایش خواهد یافت- روبرو       می شوند، ناگزیر تر شده، و در صورت صحت امر ظهور ، و آشکار شدن آن بزرگوار با او رویارویی کنند.

 

 2- تبلیغ مؤسسات دینی ورسانه های دولت های غربی به وقوع حادثه ای بزرگ :

 

 حادثه ی ظهور ، حادثه ای بزرگ  است وقدرت های بزرگ جهان سیاست خارجی خود را به شکلی سامان داده اند که آمادگی های لازم برای این حادثه در آن ملحوظ باشد.

 

این در حالی است که مؤسسات دینی و رسانه های این دولت ها نیز، مردم خود را برای پیشواز این حادثه آماده می سازند. این مؤسسات دینی به همراه رسانه های دیداری و شنیداری این دولت ها از سال های دهه ی 80 میلادی مردم خود را به ایمان جمعی به وقوع حادثه ای بزرگ در سرزمین شام که به نبرد هسته ای خواهد انجامید توجه داده اند. این مؤسسات پیوسته مردم خود را به این نکته فرا می خوانند که در آینده ای نزدیک ، لشکری از دشمنان مسیح که بدنه ی اصلی آن از میلیون ها نظامی تشکیل یافته از عراق حرکت می کند و پس از گذشتن از رود فرات که در آن زمان به خشکی گرائیده است به سوی قدس رهسپار می شود، اما نیروهای مؤمن مسیح راه این لشکر را سدّ کرده و همگی در « آرماگدون» با یکدیگر  برخورد خواهند کرد و در این مکان است که درگیری اتفاق خواهد افتاد.

 

 3- تبلیغ مدارس انجیلی در آمریکا درباره ظهور و واقعه ی آرماگدون:

 

مدارس انجیلی در آمریکا بر پایه ی این تحلیل که واقعه ی آرماگدون تنها حادثه ای است که بازگشت دوباره مسیح را به زمین ممکن می سازد و این واقعه ی بسیار نزدیک است به تبلیغ این دیدگاه پرداخته اند.

 

در مورد گستردگی فعالیت و تلاشهای غربیها شایان ذکر است  که از طرف یکی از مسئولین حوزه علمیه قم چنین نقل شده که بعضی از محققین و دانشمندان خارجی برای جمع آوری احادیث و مطالب مربوط به مصلح آخرالزمان به قم آمده بودند. طبق فرمایش این مسئول حوزه علمیه قم چند سال پیش عده ای از محققین و دانشمندان خارجی به قم آمدند و تمام کتاب ها و مطالب روایی که در مورد امام زمان (عج) و خصوصیات و ظهور ایشان می باشد را جمع آوری کرده و با خود به کشور هایشان بردند تا برروی آنها تحقیقات و بررسیهای مفصل انجام دهند و این نشان دهنده اهمیت این موضوع برای آنها می باشد. تا جایی که این لطیفه شایع شده که وزارت اطلاعات آمریکا پرونده ای از تمام اطلاعات لازم درباره امام مهدی (عج) تهیه  و تنظیم نموده که تنها نقص آن، تصویر آن حضرت است.

 

مکتب" بنیاد گرایی مسیحی" براین اعتقاد هستند که خداوند مقرر کرده است، بشر هفت مرحله یا مشیت الهی را بگذراند که یکی از آنها نبرد هسته ای آرماگدون است.دست اندر كاران این نظام که نظام « مشیت الهی گرایی» نامیده می شود، پیوسته می کوشند با برنامه های عامه پسند تلویزیونی کشیشان پروتستان در آمریکا که حدود 60میلیون بیننده دارد، مردم را متقاعد سازند که به جای « صلح» باید در پی « جنگ» باشند. آنها با نقل آیات انجیل سعی می کنند ثابت کنند که ما در دوره آخرالزمان هستیم. اینان چون اعتقاد دارند اسرائیل باید « مقر فرود آمدن» دومین ظهور مسیح باشد، سعی دارند پرستش سرزمین اسرائیل را به یک آیین مذهبی بدل سازند. آثار سیاسی قرار گرفتن معتقدین به « مشیت الهی گرایی»  در سمت های حساس ایالات متحده آمریکا می تواند بسیار نگران کننده باشد. به عنوان مثال « جیمس وات »  به عنوان وزیر کشور اسبق ایالت متحده، در کمیته مجلس نمایندگان اظهار داشت:

 

« به علت ظهور دوباره و قریب الوقوع مسیح، نمی توانم خیلی در بند نابودی منابع طبیعی خودمان باشم» .

 

پیام مشیت الهی گرایان منحصر به مرزهای ایالات متحده  نیست. این گروه در اوت 1985 نمایشی را به صحنه آوردند که نخستین کنگره « مسیحیان صهیونیست » نام گرفت.

 

در اوائل دهه 90 ، آمریکائیان به بیش از 1400 رادیوی مذهبی گوش   می دادند.  اکثریت هنگفتی از 80000 کشیش بنیاد گرای پروتستان که روزانه از 400 ایستگاه رادیویی سخن پراکنی می کنند، هواخواهان مشیت الهی گرایان هستند، برخی از مشهورترین این افراد عبارتند از : پت رابرتسون ،جیمی سواگارت، حیم باکر و جری فال ول.

 

مدرسه های انجیلی بسیاری، چه فرقه ای ، چه فرا فرقه ای در سراسر آمریکا اصول خداشناسی آرماگدون را بر پایه پرستش اسرائیل تعلیم می دهند. تعداد این مدارس در حدود 200 مؤسسه و دارای حدود 100000 دانشجو     می باشند. این دانشجویان پس از فراغت از تحصیل، کشیش پروتستان می شوند، به میان مردم می روند و این دیدگاه را تبلیغ می کنند. یکی دیگر از نمونه های نفوذ دیدگاه «مشیت الهی گرایی» در سمت های حساس دولت آمریکا « رونالد ریگان » رئیس جمهور اسبق آمریکا می باشد.

 

لانگ، مدیر تحقیقات انستیتو در 1985 افشا کرد که « رونالد ریگان» رئیس جمهور آمریکا، معتقد به ایدولوژی آرماگدون بوده است. رونالد ریگان در طی همه سال های زندگی خود تحت تأثیر آموزش « نل ریگان » بوده که گفته می شود زنی بسیار معتقد به کتاب مقدس بوده است. خود وی گفته است که ایمانش را مدیون مادرش است. « الینگ وود » که خود یکی ای معتقدان پرو پاقرص پرستش اسرائیل و از جمله نبرد آخرالزمان است، گفته است که او و فرماندار ریگان اغلب باهم می نشینند و درباره پیشگویی های کتاب مقدس به بحث و گفتگو می پردازند.

 

ریگان در یک مجلس شام می گوید:

« این نبی خشمگین عهد قدیم، حزقیال نبی است که بهتر از هر کسی ، قتل عامی که عصرما را به ویرانی خواهد کشید را پیشگویی کرده است» و سپس با خشم تندی درباره کمونیست شدن لیبی سخن می گوید واظهار عقیده    می کند. که: « این علامت آن است که فرارسید آرماگدون ، دورنیست ».

 

 ریگان هم چنین در یک مصاحبه گفته است که اعتقاد دارد تجدید حیات یافته است. دادن لقب « امپراطور شیطانی» به روسیه توسط وی از همین بینش سرچشمه می گیرد.

 

رونالد ریگان بعد از آن که به عنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شد گفت:

« من از خدا می خواهم به من توفیق بدهد که کلید شلیک موشک هسته ای را فشار دهم تا جنگ آرماگدون آغاز شود» و هم چنین در سال 1983 در حالی که روی سخن را متوجه ایپاک ( لابی یهود) نموده بود گفت: « هنگامی که به پیامبران گذشته در عهد قدیم کتاب مقدس و نشانه هایی که نبرد هارمجدون ( آرماگدون) را پیشگویی می کند باز می گردم، از خود می پرسم ممکن است نسل ما شاهد وقوع این نبرد باشد. باور کنید این پیشگوییها به تأکید، منطبق بر دوره هایی است که ما در کانون آن به سر می بریم».

 

« جیمی کارتر» هم با هیأتی دمکرات منش، پس از آنکه میزان علاقه و نسبت آمریکا و یهودیت را در حد « وحدت در اخلاق و فرهنگ واحکام» خواند اعلام کرد:

 

« تأسیس دولت اسرائیل در سال 1948، بازگشت به سرزمین آفتاب مقدس را که یهود صدها سال پیش از آن بیرون رانده شده، فراهم می سازد. تأسیس دولت اسرائیل تکمیل پیشگویی های کتاب مقدس و جوهر تمام کارهاست».

 

و هم اکنون نیز « جورج بوش » رئیس جمهور فعلی آمریکا در آستانه سال 2003 در گرد همآیی گویندگان مذهبی در شهر « ناشویل ایالت تنسی » گفته بود:

 

«ایالت متحده فرا خوانده شده تا آزادی را که یکی از مواهب الهی است به تمام مخلوقات درسراسر جهان ارزانی دارد». و پس از حادثه 11 سپتامبر اعلام کرد:

 

 « ما می خواهیم اراده خداوند را محقق کنیم ».

 

و امروزه نیز در تلویزیون های آمریکا، مبلغ شیک پوش خانم « جویس مایر» و آقای « بنی هین » آیات کتاب مقدس  را از صحن کلیساهای تلویزیونی واقع در آمریکا و انگلیس قرائت می کنند، فردا هم در کلیسای تازه تأسیس همین فرقه در « کویت» داد سخن خواهند داد و بی شک از میان بیش از یک میلیون دریافت کنند کتاب مقدس در عراق کسانی شنوای کلام او خواهند شد. کسانی که به زودی با عنوان « مسلمان صهیونیست » از کیان آمریکا و ایدئولوژی آرماگدون حمایت خواهند کرد.

 

4- کنفراس تل آویو :

 

این کنفرانس که ظاهراً با هدف تحلیل انقلابهای شیعی به خصوص انقلاب اسلامی ایران تشکیل گردید در پایان به این نتیجه دست یافت که شیعیان دارای دو نگاه متفاوتند که استراتژی راهبردی آنان را در بر می گیرد:

 

         الف: نگاه سرخ

         ب:نگاه سبز

 

         نگاه سرخ به عاشورا و نگاه سبز به مسئله انتظار و مهدویت معطوف گشته است و ظاهراً جمله مشهور<اینان به اسم امام حسین(ع)قیام کرده و به اسم امام زمان(عج) قیام خود را حفظ می کنند> در این نشست بیان گردیده و در پایان به این نتیجه رسیده اند که انتظار سبز شیعیان را باید سیاه کرد.

 

5- بازی کامپیوتری مشهور به (جهنم خلیج فارس) :

 

    از این بازی کامپیوتری  گاهی به<یا مهدی(عج)>

 

 نیز یاد شده است.در این نرم افزار سعی شده است

 

که خلیج فارس مرکز حرکات تروریستی جهان نشان داده شده و خود را سردمدار مبارزه با این تحرکات نشان دهند همچنین از بعد روانشناسی در نظر دارند که افراد را نسبت به امام زمان(عج) و لفظ (یا مهدی) شرطی کرده و نفرت به حضرتش را در میان مردم القاء نمایند  

 

   در واقع غربی در این بازی و فیلم فوق خواستار این مطلبند که چهره مصلح را خشن و خونریز جلوه دهندتا در اثر فاصله گرفتن مردم از حضرت شرایط ظهور(قبلاًٌ شرح مفصلش گذشت) فراهم نگردد .

 

 6- کتاب جنگ بعدی :

 

   در این کتاب کهبه همت گاسپار وانبرگر وزیر دفاع سابق آمریکا به رشته تحریر در آمده است بخشی به وقایع سال 1999 تا 2000 میلادی وبخش دیگر آن به ظهور محمد منتظر در ایران اختصاص داده شده است.

|لينك ثابت | نوشته شده توسط مــهــدی مهربون در شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 19:12 |

یه داستان خیلی جالب

بازديد از اين پست شدهدر قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور،  مردم گناهان بسیار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها
 
مقررفرماید.
 
تنبیهی سخت تر از آتش و سیل وزلزله وقحطی و بیماری ، تنبیهی که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.
 
پس خداوند دو کلمه ی(( دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.
 
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند،هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام
 
آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسایه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند ، زبانها
 
بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه ی این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب  نمی شد.
 
                                          
و بعد...
 
کم کم سینه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد. دیگرکسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند:
 
چه شد که ما به این جا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را برید.
 
خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............
 
           
خدا را شکر که من هنوز می توانم به تو بگویم :
 
                       *((
دوست دارم ))*                   

 

یه داستان خیلی جالب

ال فاق جنی  که میان شکاف شب  و روز زندگی  می کرد، به ندرت به دنیاهای جنیان سر می زد و خیلی کمتر به جهان انسان های فانی.
هیچ کس جز خدا و خود او نمی دانست جن  ایمان داری است یا نه، به خاطرهمین همه در باره ی او مانند یکی از خودشان فکر می کردند.
جن های هر دو گروه به ملاقات او می آمدند تا داستانشان را برای او تعریف کنند.
تیاب، جن خاکستر ها به شکاف میان روز و شب آمد. با خنده گفت: «پسر عمو! می خواهم برایت داستانی بگویم.»
«
چکار کردی تیاب؟»
جن خاکستر بیشتر خندید.
ال فاق گفت: «خوب  پسر عمو بیا و فنجانی چای بخور. قصه ات را از ا ول برایم تعریف کن.» وقتی چای در حال دم کشیدن بود تیاب پرسید: «مردم دشت سرخ را می شناسی؟ آنهایی که کنار رودخانه زندگی می کنند؟»
ال فاق  سرش را تکان داد تا تیاب ادامه بدهد.
جن خاکستر گفت: «طاعون سراغشان آمد و هر خانه ای کشته ای داد. هیچوقت چنین ناله وزاریی نشنیده بودم.  صدای غم زنده ها بود که من را به آن جا کشاند. آ ن ناله ها را باد آورد... تصادفا" یکی از آن ها را شنیدم.»
ال فاق گفت: «ادامه بده.»
«
از خانه ای  ناله ی شدیدتری شنیدم. آن جا زنی لباس هایش را پاره می کرد و موهایش را می کند. شوهرش سعی می کرد دست های او را بگیرد. او هم  گریه می کرد اما نه مثل زن. صورت مرد خیس بود اما آرام گریه می کرد. جایی که زن دست هایش را باز کرده بود خون آلود بود. کمتر چنین گریه ای  شنیده بودم. خیلی لذیذ بود . فکر کردم میتوانم  چیزی گیر بیاورم.»
ال فاق گفت: «یک  حادثه ی بد» و چایش را هورت کشید.
تیاب گفت:« بهتر از بدبختی صرف. حالا  گوش کن. دور خانه  چرخیدم  و در هفت نقطه سایه ی فرشته ی سیاه را پیدا کردم. از شروع طاعون هفت بار آمد ه بود و هفت رو ح با خودش برده بود. حدس زدم باید بچه هایشان را برده باشد. زن هفت  بچه زاییده بود و حالا همه ی آنها مرده بودند. وقتی به شدت گریه می کرد اسم آن ها را زیر لب تکرار می کرد» و اسم ها را به ال فاق گفت.
«
شوهرش سعی کرد آرامش کند اما بی فایده بود. اسم اش را صدا کرد اما زن جواب نداد. وقتی سعی کرد در چشمایش نگاه کند زن صورت اش را برگردند.»
«
غم اش خیلی بزرگ بود.»
«
شاید ، شاید. منتظر شدم تا مرد خوابید. چشم های زن هنوز باز بود گرچه تاریک تر از این بود که  چیزی ببیند. به طرف اش خم شدم و نجوا کردم: زن فانی من فرشته ی دروازه هستم و دعاهای تو را شنیدم.»
ال فاق پرسید: «فرشته ی دروازه؟»
«
از خودم ساختم. اما به او گفتم قادرم بچه ها ی تو را باز گردانم به شرط این که به من ایمان بیاوری.»
«
اگر فرشته ای این را می شنید چه؟»
پسرعمو از اسم هیچ فرشته ای استفاده نکردم . گفتم که از خودم در آوردم. به زن گفتم: بلند شو. برو بیرون. به  طرف غرب برو. اینقدر برو که  بیشتر نتوانی . علامتی  از زنده شدن بچه ها به تو خواهم داد اما باید تنها کنار دریا بدون هیچ چیزی بمانی. دیگر هیچوقت نباید حرف بزنی. هیچوقت  نباید دنبال بچه ها بگردی چون اگر یکی را پیدا کنی  همگی  دوباره  می میرند.»
«
و  این معامله را قبول کرد؟»
«
قبول کرد و بدون این که شوهر ش را بیدار کند بلند شد. با لباسی که به تن داشت راه افتاد. روز و شب راه رفت . از صحرا گذشت و از کوه ها . تمام راه را رفت تا لب دریا!»
«
و تو بچه ها  را زنده کردی؟»
تیاب خندید: «زنده  کردم؟  پهلو هایش را گرفت و بیشتر خندید. خب  پسر عمو  هر  کاری  می توانستم  کردم. هر کاری  که  در  قدرتم بود. شب به او گفتم به آسمان شرق نگاه کند. ستاره ها از آسمان افتادند و من با افتادن هر ستاره اسم یکی از بچه ها را به او  گفتم.»
«
باور کرد؟»
«
بیشتراز باور . و شیرینی کار هم همین جاست. من رفتم . وقتی شب بعد بر گشتم  کنار دریا در غاری  روی  صخره پناه گرفته بود. گفتم: حالا گوش کن زن فانی. من فرشته نیستم. من جن ام. احمق تر از تو هم تا حالا ندیده بودم. زنده کردن بچه هایت مثل این است که بتوانم آفتاب را از غرب در بیاورم. لازم نیست اینجا بمانی و از گرسنگی بمیری. برو خانه . برو خانه.»
«
رفت؟»
جن خاکستر ها بار دیگر  خندید و گفت:« شگفتی کار اینجاست. او به من جواب نداد چون  گفته بودم دیگر نباید حر ف بزند و باور نکرد چون گفته بودم باید به فرشته ی دروازه ایمان داشته باشد. بدون کلامی آ نجا ماند. بدون دوست فقط  در غار به عنوان سر پناه. ثابت در ایمان به خدمتگزاری الهی  که وجود نداشت.»
«
اما پسر عمو تو که وجود داری.»
تیاب گفت: «بله من هستم.»
«
از گرسنگی مرد؟»
«
دریا نشینان او را پیدا کردند. برایش غذا آوردند. فکر کردند  زن مقدسی است و دوباره خندید.»
«
شوهرش چه شد؟»
«
ا ین جزو قصه ی من نیست. شاید هنوز زنده باشد.»
«
در کار او مانده ام»
تیاب ادامه داد:« من همه چیزش را از او گرفتم، حتی بیشتر از آن چه می خواستم و حالا    حتی اگر چیزهایی را که از او دزدیده ام  بازگردانم پس نمی گیرد. تا حال چنین دزدی ای شنیده بودی؟!»
ال فاق با انگشت های بلندش به صورتش ضربه ای زد و جوابی نداد.
شاید تیاب هم منتظر جوابی نبود.
وقتی جن خاکستر رفت. ال فاق از خانه اش در شکاف بین شب و روز خارج شد. به دنیای انسان های فانی رفت. خیلی طول کشید تا دشت سرخ  را پیدا کرد و بیشتر تا خانه ای را با هفت سایه که اکنون دیگر در حال محو شدن بودند. مردی که آن جا زندگی می کرد لاغر بود با چشم هایی گود رفته.
ال فاق در انتظار شب ماند. بالاخره  مرد به رختخواب رفت و در حالی که اسم زن اش را تکرار می کرد دراز کشید.
ال فاق در تاریکی به سوی او خم شد و گفت: «مرد فانی من فرشته ی دروازه هستم و دعاهای تو راشنیدم . همانطور که می ترسیدی زن ات هم مانند بچه هایت مرد. اگر به من ایمان داشته باشی همه را زنده می کنم.»
مر د پرسید: «می توانی؟»
ال فاق گفت: «بلند شو . برو بیرون. به سمت جنوب برو. تا جایی که می توانی راه برو آنقدر که بیشتر نتوانی. علامتی از زنده شدن زن و بچه هایت خواهم داد اما باید کنار دریا بمانی بدون هیچ چیزی و دیگر هیچ وقت حرف نزنی. هرگز نباید دنبال کسانی که دوست داشتی بگردی چون اگر یکی را پیدا کنی  همه می میرند.»
مرد بلند شد. لباس پوشید ، عصایش را برداشت ورفت. در طول شب راه رفت . روز بعد هم همینطور. از صحرا گذشت. از دشت گذشت. ال فاق نامریی از پی او می آمد. وقتی همه ی راه را تا به دریا رفت. جن منتظر شب شد و آن وقت هشت ستاره که از آسمان شمال در حال افتادن بودند به او نشان داد و نام اعضای خانواده او را شمرد.
جن گفت: «به خاطر داشته باش هیچ وقت حرف نزن و دنبال آن ها نگرد. مرد در حالی که صورت اش خیس اشک بود سر تکان داد.»
«
هر چه شد به من وفادار بمان»
مرد دوباره سرش را تکان داد و لبخندی خسته بر لب اش نشست.  قیافه ای سپاسگزار به خود گرفت و درود فرستاد.
ال فاق گفت: «نه برایم درود نفرست. ارزش آن را ندارم.»
در نزدیک ترین دهکده خانه به خانه گشت و در گوش همه ی خوابیده ها نجوا کرد: « مرد مقدسی در کنار دریاست . او را پیدا کنید و مراقب اش باشید.»
ال فاق که شاید جن با ایمان و یا بی ایمانی است به شکاف بین روز و شب برگشت. اگر دنیا به آخر نرسیده باشد هنوز آن جا زندگی می کند.
 
 
جنی در شکاف شب و روز/بروس هالندراجرز/مهنازدقیق نیا

 

|لينك ثابت | نوشته شده توسط مــهــدی مهربون در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 10:44 |

قلبم را

بازديد از اين پست شده

قلبم را با کارد خونين محبت ميشکافم و اولين قطره خونی را که از آن ميچکد به نام سلام مينويسم


غروب لحظه ها لحظه هاي با تو بودن چه زود گذشت لحظه هاي با تو ديدن و هيچ نگفتن چه زود گذشت حس عجيبي بود من و تو با هم و در کنار هم ولي جدا از هم چه حقيقتي در پس اين پرده بود که تو از بر ملا کردنش ابا داشتي و من براي جاودانگي اش لحظه شماري تو را چه مى شد اي دقيانوس زمان مرا با خود به کجا بردي صداي طرب وسازو آواز مى آمد اما من بي خبر پاک و خالص چون کودک خقته در آغوش مادر تو را نمي ستايم چون ستودني نيستي تو را نفرين نميکنم چون نابودشدني هستي مرا با خود کجا بردي اي يزيد زمان دلم آرام بود و صدايت در گوشم نجوا مي کرد ومن آرام اما چه صدادارغرور لحظه هايم را شکستي تو را دوست مي دارم هر چند لحظه هاي سکوتم را با نگاهت معنا نکردي برايت دعا مي کنم از درگاه آن ذات يگانه که همه محتاج دعاييم باشد باشد زماني که هر دو در پيشگاه ذات باريتعالي پاسخگوي چرا هاي ديروز و اماهاي فردا باشيم


عشقا با تو جونی دوباره می گیرم و این جون نا قابل را نثارعشق بی همتایت میکنم.

با تو دریا میشوم ابر می شوم نهایتش بارون میشم تا اشک غرور را زیر پات جاری سازم. بیا پیشم با من حرف بزن ارومم میکنی چون نیازم به نیازت زنده است.

بیا ای عزیزبی تو هیچ و با تو همه چیزم.بی تو کویر بی عشق با تو سبزه زار محبتم. دلم با صفای دلت اروم میشه این ارامش با گرمی صدات تا اوج بی نهایت پرواز میکنه.

مهربونا سرنوشتم به سرنوشتت گره خورده پس بیا با هم بسازیم این سرای ابدی را.

برای تو مینویسم توئی که دنیا یت به زیبائی اسمون بی کرانه الهه زیباییهاست .ای تک ستاره خیالی ام عاشقت میمانم تا زمانی که نفسم با نفس تو امیخته


عمق شب گم شده اي بودم
نه نوري نه ستاره اي مي تابيد
از همه کس خسته و گريزان بودم
اگر کسي غم نامه ام را مي خواند
اشکش همچون سيل جاري مي شد
تنها و خسته از خود هم گريزان بودم
از نامردان زخمها در سينه داشتم
از عشقهاي بيهوده زميني هم گريزان بودم
ولي در ان شب تاريک که گريان بودم
ناگهان نوري بر وجودم تابيد
در تنم جاني تازه دميده شد
به ان نور مطلق نگاهي کردم
چشمانم هيچ طاقت ديدنش را نداشت
انگار تنم ديگر خاکي و خسته نبود
حس کردم مي توانم پرواز کنم
اين سبکي و احساس همه اسماني بود
بله خداي مهربان من خاکي را بخشيده بود
من ديگر موجودي زميني و پوچ نبودم
حالا مي توانستم به خود افتخار کنم
من به خدا نزديک شده ام و با خدا مي مانم
من از عمق تاريکي شب به روزهاي نابي رسيده ام
فقط با خدا مي مانم
از زمين و زميني ها دل ميبرم
و هر لحظه براي پرواز ابدي اماده ام
من فريا د مي زنم
عشق ابدي فقط و فقط خداست


بی تو میشه زنده بود         نمیشه زندگی کرد  


تا که از جانب معشوق نباشد کششی     کوشش عاشق بیچاره به جایی  نرسد                 


اگر عاشق شدن يارب گناه است           دل عاشق شكستن صد گناه است


تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم


رقص آوار در تكلم من من صدا مي زنم تو را در باد مقصدم واحه فراموشي مي روم چون ترانه اي در باد


آيينه اي برابر آيينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم


از تقسيم ناعادلانه عشق سهم من نگاهي بود كه از لابه لاي در هر روز به بهانه اي مي تراويد


هرگاه طلوع خورشيد از مغرب به مشرق را ديدي

هرگاه پرواز ماهيان را ديدي

هرگاه شناي كبوتران را ديدي

هرگاه وفاي آدميان را ديدي

آنگاه بدان كه فراموشت كردم

    

وقتی گریه می کنم تو را در میان اشکهایم می بینم          ولی اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند  


هر وقت دلم برات تنگ ميشه ميرم پشت ابرها و گريه ميكنم           پس  هر  وقت  بارون  مياد  بدون  دلم برات تنگ شده


شراب را دوست دارم  چون رنگ خون است

خون  را دوست دارم چون در رگ جریان دارد

رگ  را دوست دارم  چون به  قلب راه  دارد

قلب  را دوست دارم  چون  جایگاه  توست


پس از دیدار تو     همواره شادمان بوده ام     ولی دائم در نگرانی

نگران اینکه  شاید  از من ناامید شوی

نگران اینکه  دوستیمان  به پایان برسد

نگران اینکه از بودن با من شاد نباشی

نگران اینکه شاید برای تو اتفاقی بیفتد

عاشق تو شده ام     و شاید نگرانی فراوان من     بخاطر عشق من به توست


بهترين چيز رسيدن به نگاهی است كه از حادثه عشق تر است.


من از فروغ روی تو هر شب به ماه می نگرم

گمان برند خلايق که عاشق قمرم


عشق يعنی در جهان شيدا شدن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن


من آهنگ غريب روزگارم

غمی در انتهای سينه دارم

تمام هستی ام يک قلب پاک است

که آن را زير پايت می گذارم

|لينك ثابت | نوشته شده توسط مــهــدی مهربون در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 10:8 |

بازديد از اين پست شده

خواستگاري از دختر شاه »

غضنفر به رفيقش ميگه : مي خوام دختر شاه رو بگيرم ! رفيقش ميگه : چرت نگو ! مگه كشكيه ؟!  غضنفر ميگه : بابا من كه راضيم ، ننم هم كه راضيه ، فقط مونده شاه و دخترش !


« تعويض اسم »

شخصي شاكي ميره ثبت‌احوال ، ميگه : آقا اين اسم من خيلي ضايع است ، بايد حتماً عوضش كنم . كارمند ازش مي پرسه ، مگه اسمتون چيه ؟ ميگه : اصغرِ اَن‌ چهره ! كارمند ميگه : آره خوب حق داريد ، بايد حتماً عوضش كنيد . حالا چه اسمي مي خوايد بگذاريد ؟ ميگه : اكبرِ اَن ‌چهره !


« مخفف USA »

از غضنفر مي پرسند : مي دوني USA مخفف چيه ؟ ميگه : يوم‌الله سيزده آبان !

 


« مسابقة دوميداني »

غضنفر رفته بود تماشاي مسابقة دوميداني . وسط مسابقه از بغل دستيش مي پرسه : ببخشيد ، اينا واسه چي دارن ميدون ؟! يارو ميگه : براي اينكه به نفر اول جايزه ميدن . غضنفر كمي فكر مي كنه ، مي پرسه : پس بقيشون واسه چي دارن ميدون ؟!


« آسانسور »

غضنفر سوار آسانسور ميشه ، مي بينه نوشته ‌: ظرفيت 12 نفر . باخودش ميگه : عجب بدبختيه‌ها ! حالا 11 نفر ديگه از كجا بيارم ؟!


« جام جهاني »

از غضنفر مي پرسن : به نظر شما اگه آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره ، به كره و چين هم حمله كُنه تكليف ايران چي ميشه ؟ غضنفر ميگه : چي ميشه نداره كه ، ايران ميره جام جهاني !


« تعداد بچه (1) »

از غضنفر مي پرسن : چند تا بچه داري ؟ 4 تا از انگشتاشو نشون ميده ، ميگه : 3 تا ! مردم تعجب ميكنن ، ميگن : بابا اينا كه 4 تاست ؟ غضنفر انگشت كوچيكشو نشون ميده ، ميگه : اين بچة همسايمونه ، ولي هميشه خونة ماست !


« تعداد بچه (2) »

از غضنفر ميپرسن چندتا بچه داري ؟ انگشت كوچيكشو نشون ميده ، ميگه : هفت تا ! مردم تعجب ميكنن ، ميگن : بابا اين كه فقط يكيه ! ميگه : آخه دادم  mp3ش كردن !


« شكنجة روحي »

مي خواستن غضنفر رو شكنجه روحي بدن ، مي فرستنش تو يك اتاق گرد ، ميگن برو يك گوشه بشين !


« ساندويچ فروشي »

غضنفر بعد از بيست سال از آمريكا برمي گرده ايران و يك ساندويچ فروشي ميزنه . يارو مياد ميگه : قربون دستت ، يك ساندويچ سوسيس بده . غضنفر كه هنوز خوب از حال و هواي غرب درنيومده بود ، مي پرسه : "تو گو" بدم ؟ يارو شاكي ميشه ، ميگه : نه مرتيكه ، تو نون بده !

به غضنفر ميگن يه معما بگو .‌ ميگه : اون چيه كه درازه ،‌ زرده ، موزه ؟!


« مسابقة بيست سوالي (1) »

غضنفر ميره مسابقه بيست سوالي ،  رفقاش از پشت‌ صحنه بهش ميرسونن  كه  :  جواب  برج  ايفله  ، فقط تو  زود نگو كه ضايع شه . خلاصه مسابقه شروع ميشه ، غضنفر ميپرسه :  تو  جيب  جا  ميگيره  ؟ ميگن : نه . غضنفر ميگه : ...ها !  پس حتماٌ برج ايفله !


« مسابقة بيست سوالي (2) »

غضنفر ميره مسابقه بيست سوالي .  رفقاش از پشت‌ صحنه بهش ميرسونن كه جواب خياره ،  فقط تو  زود نگو كه ضايع شه . خلاصه مسابقه شروع ميشه ، غضنفر ميپرسه : تو جيب جا ميگيره ؟ ميگن : نه . غضنفر ميگه : بابا اين عجب خيار گنده ‌ايه !


« سرقت ماشين »

ماشين غضنفر رو تو روز روشن ، جلو چشماش ميدزدن . رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن : آاااي دزد ! بگيرينش ! يهو غضنفر داد ميزنه : هيچ خودتونو ناراحت نكنيد . هيچ غلطي نميتونه بكنه ! رفيقاش واميستن ، ميپرسن : چرا ؟ غضنفر ميگه : من شمارشو برداشتم !


« كيك هفتاد طبقه »

غضنفر ميره قنادي ، ميگه : ببخشيد كيك هفتاد طبقه داريد ؟! قناد ميگه : نخير نداريم . فردا دوباره غضنفر مياد ، ميپرسه : شرمنده ، كيك هفتاد طبقه داريد ؟ باز قناد ميگه : نخير نداريم . خلاصه يك هفته تمام هر روز كار غضنفر اين بود كه بياد سراغ كيك هفتاد طبقه بگيره و قناد هم هرروز جواب ميداده كه نداريم . آخر هفته قناده با خودش ميگه : اين بابا كه مشتريه ، بذار يك كيك هفتاد طبقه براش بپزيم ، يك پول خوبي هم شب جمعه‌اي بزنيم به جيب . خلاصه بدبخت قناد تمام پنج شنبه و جمعه رو ميذاره يك كيك خوشگل هفتاد طبقه رديف ميكنه . شنبه اول صبح غضنفر مياد ، ميپرسه : ببخشيد ، كيك هفتاد طبقه داريد ؟! قناد با لبخند بر لب ميگه : بعله كه داريم ، خوبشم داريم ! غضنفر ميگه : قربون دستت ، 500 گرم از طبقة بيست چهارمش به ما بده !


« سقوط هواپيما »

يه هواپيما تو قبرستون سقوط ميكنه ، فردا راديو ميگه : شب گذشته يك فروند هواپيماي توپولوف در حومة شهر سقوط كرده و  تا اين لحظه 34513 جسد كشف شده ! عمليات براي يافتن اجساد بقيه قربانيان همچنان ادامه دارد !


« بنفش »

از غضنفر ميپرسن بنفش چه رنگيه ؟ ميگه : قرمز ديدي ؟! آبيش !


« حيوون ، حيوونه »

غضنفر ميره خواستگاري . اسم دختر پروانه بود ولي غضنفر قاطي كرده بود ، يك بند بهش ميگفته آهو خانوم ! خلاصه وقتي دختر مياد چايي تعارف كنه ، غضنفر ميگه : دست شما درد نكنه آهو خانوم ! دختر شاكي ميشه ، ميگه : بابا اسم من پروانه‌ست نه آهو . غضنفر ميگه : اي بابا فرقي نداره . حيوون حيوونه ديگه !


« مهمترين بابا »

سه تا پسر با هم كل گذاشته بودند ، اولي ميگه : باباي من مهمترين آدم مملكته . دوتاي ديگه ميپرسن : مگه بابات چيكارس ؟ ميگه : باباي من رئيس ‌جمهوره . هر قانوني كه بخواد گذاشته بشه رو بايد اول باباي من امضاء كنه . دومي ميگه : برو بابا حال نداري . باباي من عمري پوز باباي تورو ميزنه ! اوليه ميگه : مگه بابات چيكارس ؟ پسره ميگه : باباي من نماينده مجلسه . تا باباي من راي نده ، عمري قانوناي باباي تو تصويب بشن . سومي برميگرده ميگه : باباهاي شما جلوي باباي من هيچي نيستن ! اون دو تا ميپرسن : مگه بابات چيكارس ؟ پسره ميگه : باباي من پاسبونه . جلوي خيابون واميسته ، پونصد تومن ميگيره ، ميشاشه به قانون باباهاي هردوتون !


« حكومت نظامي »

حكومت نظامي بود ، سروانه به غضنفر ميگه كه تو اينجا كشيك بده ، از هفت شب به بعد هر كسي رو تو خيابون ديدي در جا بزنش . حرفش كه تموم ميشه ، تا مياد بره سوار ماشينش بشه ، ميبينه صداي گلوله اومد . برميگرده ميبينه غضنفر زده يك بدبختي رو كشته ! داد ميزنه : احمق ! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره ! غضنفر ميگه : قربان اين يه آدرسي پرسيد كه ، عمراً تا ساعت نه شب هم پيداش نميكرد !


« قطار »

غضنفر و دوستاش رفته بودن ايستگاه راه‌آهن . تا ميرسن ، يهو قطار حركت ميكنه . اينا هم ميدون دنبال قطار . حالا ندو كي بدو ! خلاصه بعد از هزار بدبختي ، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه ، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه . خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه ، يك بابايي بهش ميگه : آقا جان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد ؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه ، واميستاديد با اون ميرفتيد . غضنفر نفس زنان ميگه : منم نميدونم ! والله من فقط قرار بود برم ، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم !


« دو دو تا »

غضنفر از شاگردش ميپرسه : دو دو تا چند تا ميشه ؟ شاگرد ميگه : شونزده تا !  غضنفر شاكي ميشه ، ميگه : دو دو تا ميشه چهارتا ، ديگه اگه خيلي بشه ، ميشه هشت تا !

 

|لينك ثابت | نوشته شده توسط مــهــدی مهربون در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 10:6 |

خانم ها

بازديد از اين پست شده

خانم ها مثل راديو هستند :
هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند.

خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند :
از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند.

خانم هامثل چسب دوقلو هستند :
اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد.

 خانم ها مثل موتور گازي هستند :
پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

خانم ها مثل رعد و برق هستند :
اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون.

 خانم ها مثل ليمو شيرين هستند :
اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.

 خانم ها مثل موبايل هستند :
هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.

 خانم ها مثل گچ هستند :
اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند.

 خانم ها مثل كنتو ر برق هستند :
هر از چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود.

خانم مثل فلزياب هستند :
هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند

|لينك ثابت | نوشته شده توسط مــهــدی مهربون در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 10:3 |

بازديد از اين پست شده

|لينك ثابت | نوشته شده توسط مــهــدی مهربون در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 9:57 |