تبليغاتX


※ نگـين سبز ※ juyom

※ نگـين سبز ※ juyom
شهر جويُم نگـين سبز جنوب استان فارس
دو درس زندگی و پر محتوا - دو نصیحت - و مهدی مهربون ................

بازديد از اين پست شدهتخم مرغ ، هویج و قهوه


 
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد.از مبارزه خسته بودنمی دانست چه کند.

 بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد

و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند.

پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپز خانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد وآن ها را جوشاند.

سپس در اولی تعدادی هویج در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و

بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه ای منتظر ماند.

دختر هم تعجب کردو بی صبرانه منتظر بود.تقریبا بعد از 20 دقیقه پدر اجاق گاز را خاموش کرد.

هویج ها و تخم مرغ ها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.

سپس رو به دختر کرد و پرسید:عزیزم چه می بینی؟

دختر هم در پاسخ گفت:هویج تخم مرغ و قهوه.

پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.هویج ها نرم و لطیف بودند و تخم مرغ ها پس از

شکستن و پوست کندن سخت شده بودنددر آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید.

دختر دلیل اینکار را سوال کردو پاسخ شنید:

دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای

متفاوتی بروز دادند.هویج های سخت و محکم ضعیف و نرم شدند.پوسته های نازک و مایع

درون تخم مرغ ها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند.

سپس پدر از دخترش پرسید:حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی مواجه می شوی

مثل کدامیک رفتار می کنی؟

هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

شما چطور؟؟؟؟


هر گاه خداوند تورا به لبه پرتگاهی برد به او اعتماد کن زیرا: یا تو را از پشت میگیرد یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت {شریعتی }

نور امـــــــــــید

4 تا شمع به آرامي در حال سوختن بودن
محيط آنچنان آرام و بي صدا بود که ميشد به صحبت هايشان گوش داد
اولي گفت من صلح هستم
کسي نميتواند مرابراي هميشه روشن نگاه دارد
من مطمئنا که خاموش ميشوم
لحظه اي نگذشت که شعله اش کاهش يافت و خاموش گشت
دومي گفت من ايمان هستم
وجود من ضروري نيست پس چندان مهم نيست که من روشن بمانم
سخنش که به پايان رسيد
نسيم ملايمي وزيد و آنرا خاموش کرد
شمع سوم با ناراحتي گفت:
من عشق هستم
من توان روشن ماندن را ندارم
مردم مرا به کناري نهاده اند و از اهميت من بي خبرند
آن ها حتي فراموش کرده اند
به کسي که از همه به آن ها نزديکتر است عشق بورزند
زماني طول نکشيد که او نيز خاموش شد
ناگهان کودکي وارد شد
و با ديدن 3 شمع خاموش گفت؟:
چرا شما خاموش هستيد؟
شما بايد همه روشن باشيد
و سپس به آرامي شروع به گريستن کرد
در اين لحظه شمع چهارم گفت:
نترس تا زماني که من هنوز ميدرخشم
ميتوانيم 3 شمع ديگر را نيز روشن گردانيم
من اميد هستم
بدين ترتيب همه ي ما ميتوانيم روشن شويم

|لينك ثابت | نوشته شده توسط مــهــدی مهربون در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 1:12 |